شیرین بازی ها
خدا رو شکر
دخترم هر روز بزرگ میشی و هر روز میبینم که چقدر تغییر کردی
خیلی به بابایی وابسته ای شب حتما باید تو بغل بابایی بخوابی.
دیشب بابایی زود تر از تو خوابیده بود تو هم برای اینکه بابایی رو بیدار کنی کلی میزدی رو شکم بابایی بعدش خم میشدی ببینی بیدار شده یا نه خوب نچ بیدار نشد
بعد به پاهاش زدی نچ بیدار نشد
اخرش رفتی محکم زدی تو صورت بابایی و بیدارش کردی موفق شدی
خیلی وشحال شدی حالا که موفق شدی بهم نگاه کردی وقتی شیر میخوایی حالت خاصی بهم نگاه میکنی خیلی معصوم و ناز
شیر و خوردی و بعدش هم که خوابیدی. جدیدا عادت کردی وقتی میبینی بابایی خواب و صدای نفس هاش میاد میدونی وقت خواب و میخوایی.
امروز ظهر هم یه هو از خواب پریدی و گفتی بعبعی بعد دویدی جلو در و گفتی بعبعی نیس رف بریم به حالت بغض و ناراحتی .آخه روز عید قربان رفته بودیم بیرون بهت گوسفند و از نزدیک نشونت دادیم آملفدای ممهربون چون گوسفند ها مریض بودن زود تو رو برداشتیم و رفتیم سوار ماشین شدیم تو اصلا نمیخواستی سوار ماشین شیم گریه میکردی داد و بیداد
.حالا امروز خواب گوسفند دیده بودی.سعی کردم که حواست پرت بشه با عروسک انگشتی گوسفندت بازی کردیم و تو کلی عروسک و بوسیدی.
فدای مهربونیهات بشم


شیرین بازی ها 


